فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

هدیه آسمانی

سفر نامه كيش

نمايي از بيرون و داخل هتل داريوش   نميدونين آّب بازي توي درياي جنوب چه كيفي داره آخه آبش خيلي تميزه كف دريا رو مي توني ببيني تازه خرچنگم داره  اينجا باغ پرندگان و پارك دلفين هاست ، من كلي با طاووسها بازي كردم و كلي هم قربون من بگردم گفتم تقريبا به همه طاوسها اين كلمه را گفتم. دلفين ها هم خيلي بامزه بودن ولي حيف كه نشد باهاشون عكس بندازم ونازشون كنم.   ...
10 آبان 1392

تولد 3 سالگي

امسالم مثل سالهاي قبل با مامان رفتيم آتليه البته امسال يك مهموني كوچيكم توي خونم گرفتيم به من خيلي خوش گذشت .   ...
4 شهريور 1392

براي چرا

هر روز كه ميگذره قشنگتر حرف مي زنم مخصوصاً وقتي كه با مامانم حرف مي زنم و ميگم مامان گلم ،دخترگلم ،گل گلم، مامانم ديگه سر از پا نمي شناسه بعضي وقتها انقدر بوسم مي كنه بهش ميگم عزيزم بسه ديگه گلم بسه آخه براي چرا اينقدر منو بوس مي كني . ولي اينو كه ميگم باز منو بوس ميگنه . به نظر شما براي چرا؟     ...
12 تير 1392

تولد اميرعلي

خاله امروز منو گذاشت پيش مامانجون و رفت بيمارستان آخه قراره يك بچه كوچولوي ديگه به دنيا بياد مامانم ميگه پسر پسرخاله حامد ، يك پسره خوشگل به اسم امير علي ، بزودي عكسشو براتون ميذارم. ...
12 تير 1392

اولين شنا در استخر

امروز ساعت 5 بعد از ظهر با مامان و مامان جونم رفتيم استخر  مامان برام  2 تا بازو بند خوشگل خريد  منم بستم به بازوهام و رفتيم  توي استخر كوچولوها ، شنا خيلي كيف داد منم كه عاشق آب بازي ، دو سه بار حسابي پام ليز خورد اما بازوبندها نمي ذاشتن برم ته آب و روي آب مي موندم ولي فكر كنم مامانم خيلي بيشتر از من ذوق زده شده بود  آخه همش حواسش به من بود . بعد از يك ساعت مامان با زور منو از آب كشيد بيرون  و رفتيم خونه وقتي رسيديم  خيلي كوفته بودم واز خستگي تا صبح غش كردم. ...
5 تير 1392

عيد سال 1392

امسال عيد با مامان و بابا رفتيم به اصفهان  خيلي خوش گذشت كلي جاهاي ديدني رفتيم البته من كه چيزي نمي فهميدم به نظر من همشون خونه هاي در حال خراب شدن بودن ولي نمودن چرا مامانم اينقدر از ديدنشون هيجانزده مي شد.  سي و سه پل پل خواجو آلي قاپو چهل ستون ...
1 ارديبهشت 1392

2سال و نيم

امروز 2سال و 6 ماهم شد مثل بلبل حرف ميزنم و به غير از حرف (ق) و (ر) تقريبا بقيه كلمه ها رو ميتونم تلفظ كنم با يه كم بي دقتي تا بيست مي شمرم  رنگهارو هم ياد گرفتم . نقاشي هم خيلي دوست دارم ، هروقت مداد رنگي دستم مي گيريم مامانم كلي ذوق ميكنه از اينكه چقدر قشنگ مداد دستم گرفتم ، نميدونم لابد كار خيلي سختيه خودم خبر ندارم. شبها موقع خوابيدن مامانم حتماً بايد برام قصه بگه . در ضمن  يك كتاب دارم به اسم لاكي جون كه مامانم برام مي خوند .ولي الان خودم  از حفظ براي مامانم مي خونم اولين بار كه خوندم مامانم از خوشحالي داشت بال در مي آورد. راستي امرو متوجه شدم خيلي سبك شدم آخيش ديگه مامانم پوشكم نمي كنه . البته به كسي نگين ها تا ح...
4 اسفند 1391